نظارت شورای نگهبان برای دینی شدن جامعه کفایت نمی‎کند
چهارشنبه 09 اسفند 1396, 11:22

 

جامعه نخبگانی ما از این مرحله که بخواهیم ضرورت علم دینی را بحث کنیم، عبور کرده و خیلی نیاز به بحث جدی‎تری نیست. یک دوره‎ای بحث ضرورت و تحلیل خلأیی که در حکومت دینی وجود دارد، امر جدی‎ای بود. به راحتی از ما قبول نمی‎کردند که ما با یک خلأ تئوریک، یک خلأ نرم‎افزاری و خلأ علم دینی مواجهیم...
به گزارش رویش نیوز به نقل از رجانیوز آیت‎الله میرباقری چندی پیش طی دو جلسه به صورت تفصیلی به جریان‎شناسی تولید علم دینی و تبیین رویکرد فرهنگستان در این میانه پرداخت که با توجه به بحث‎های کنونی در خصوص علم دینی، رجانیوز متن کامل این سخنرانی را منتشر می‎کند. رویکردی که آیت‎الله میرباقری از آن با عنوان رویکرد اجتماع‎محور در میانه‎ی بحث یاد می‎کند در واقع همان رویکردی است که دکتر رضا داوری نیز جزو مدعیان آن است.
 
فرهنگستان به زبان ساده معتقد است معارف استنباطی دینی که در حوزه علمیه در قالب فقه و... مطرح است، علوم که دانشگاه مورد توجهند و منطق برنامه‎ریزی باید از یک منطق تفکر واحد سیراب شوند و الا ماجرا می‎شود ماجرای همین نزاعی که بین مجلس شورای اسلامی و شورای نگبهان شاهدیم و در آن اغلب با داعیه‎داری مجمع تشخیص، مجادله به نفع عقل مدرن حل و فصل می‎شود. فرهنگستان مدعی است این منطق یا فلسفه تفکر را تولید کرده.
 

2_245905079767401373.mp3 | دانلود فایل

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد الله رب العالمین وصلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سِیَّما بقیة الله فی الارضین اروحنا لتراب مقدمه الفداء و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین. اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً وهَب لَنا رأفتَه و رحمتَة و دعائه و خیره ماننال به سعة من رحمتک و فوزاً عندک. ان‎شاء‎الله جلسه ما مورد توجه امام زمان(ع) قرار بگیرد و قلوب ما با معرفت و محبت حضرت نورانی شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
 
در ابتدا از اینکه فرصت را در اختیار حقیر قرار دادید و همچنین ان‎شاء‎الله با شرح صدر عرایض بنده را تحمل می‎فرمایید، تشکر می‎کنم و از تصدیعی که می‎کنم عذرخواهی می‎کنم. موضوعی را که فرمودند بحث کنیم، علم دینی و ارائه‎ی نظریه فرهنگستان به نحو اجمال در مورد این موضوع است. 
 
***محورهای اصلی بحث
قائداً این چند بحث باید مورد توجه قرار بگیرند. یکی ضرورت بحث است که چه ضرورتی دارد ما اصولاً از علم دینی بحث کنیم. دوم یک مرور بسیار گذرا بر جریان‎شناسی اندیشه‎ها و رویکردهای مختلفی است که علم دینی را دنبال می‎کنند. بعد هم ارائه‎ی اجمالی از نظریه مطلوب. در مرحله بعد بررسی مبانی این نظریه است که حالا این نظریه‎ای که ارائه شده چه مبانی‎ای دارد. این مبانی را عمدتاً در سه حوزه دنبال می‎کنیم که حوزه‎های اصلی هستند. 1)مبانی هستی‎شناسانه‎ی نظریه، 2)مبانی معرفت‎شناسانه نظریه و 3)مبانی دین‎شناسانه. یعنی از حوزه هستی‎شناسی، معرفت‎شناسی و دین‎شناسی، بنیان‎های نظریه ان‎شاء‎الله توضیح داده می‎شود.
 
***ضرورت بحث
*اگر معارف دینی نتواند نرم‎افزار خود را تولید کند، ناچار از ابزار رقیب استفاده خواهد کرد
ضرورتی که طرح بحث علم دینی دارد، صرفاً یک ضرورت نظری نیست. این‎گونه نیست که بگوییم بحث علمیِ خوبی است یا انگیزه کاوش از واقعیت و کشف واقعیت و فهم واقعیت موجب شود که این بحث را تعقیب کنیم و ببینیم علم دینی ممکن است یا نیست و اگر ممکن است، علم دینی مطلوب چیست، راه دستیابی به آن چیست و... . صرفاً یک انگیزه نظری و انگیزه اکتشاف واقع نیست. بلکه ضرورت عینی است. 
 
درگیری‎ای که بین جبهه حق و باطل و جبهه ایمان و کفر در طول تاریخ وجود داشته و در دوران معاصر ما جلوه‎ی اصلی‎اش در درگیری انقلاب اسلامی با تجدد است، در مرحله‎ی کنونی نیازمند تولید نرم‎افزارهای خاص خودش است. اگر ما نتوانیم فرهنگ دین و معارف دینی را تبدیل به معادلات کاربردی و برنامه‎ی اجرایی کنیم، دین ناچار در عینیت از ابزار تمدن رقیب استفاده خواهد کرد و این امر به استحاله فرهنگ دینی در فرهنگ مادی و فرهنگ تمدن رقیب منتهی خواهد شد. اگر بنا بشود حکومت دینی برای برپایی تمدن اسلام و تمدن دینی از نرم‎افزارهای تمدن مادی استفاده کند، این امر به تدریج به غلبه‎ی تمدن مادی و استحاله‎ی فرهنگ دینی منتهی خواهد شد. بنابراین، این ضرورت عینی ماست. 
 
ما اگر می‎خواهیم در مسیر حرکت تاریخی جبهه ایمان حرکت کنیم و به غلبه این جبهه تاریخی فکر کنیم و اگر معتقدیم که انقلاب اسلامی ایده‎ی جدیدی برای جهان آورده و در مقابل تک‎صدایی‎ای که در جهان بوده در دوران حاکمیت ایده‎ی تجدد، یک راه دیگری را پیش روی بشر قرار داده که می‎شود از مسیر تبعیت از انبیاء الهی به پیشرفت و سعادت رسید، باید نرم‎افزاری را برای حرکت جامعه طراحی کنیم که بتواند مسیر سعادت را از بستر هدایت انبیاء طی کند. اگر ما نتوانیم معارف دین را به معادلات کاربردی و در مرحله بعد به برنامه‎ریزی برای عمل و زندگی تبدیل کنیم، طبیعتاً آموزه‎های دینی منزوی می‎شوند و اداره‎ی عینیت در اختیار طبقه‎های مرجع موازی قرار می‎گیرد و ضرورت فعلی انقلاب اسلامی هم همین است.
 
*اینکه گاهی انقلابی‎گری در جامعه کمرنگ می‎شود ناشی از عدم تولید نرم‎افزارهای انقلاب اسلامی است
اگر می‎بینیم که انقلابی‎گری در جامعه ما گاهی کمرنگ می‎شود یا رو به افول می‎رود، عمدتاً به خاطر همین است که ما نتوانستیم نرم‎افزارهای انقلاب اسلامی را تولید کنیم. اگر ما نتوانیم علمی را که پشتوانه‎ی تصمیم‎گیری است، نرم‎افزار و دانشی که پشتوانه‎ی تصمیم‎گیری است، تولید کنیم و تصمیم‎گیری‎ها بر اساس دانش سکولار و دانش عرفی اتفاق بیافتد، طبیعی است که مسیر حرکت اجتماعی در مسیر حرکت انبیا و انقلاب اسلامی پایدار نخواهد ماند و آرام آرام اندیشه انقلابی رکود می‎کند. 
 
بنابراین هم ضرورت تاریخی‎ای که ما با آن مواجهیم که ضرورت درگیری جبهه ایمان و کفر در تاریخ است، هم ضرورت مقطعی که ما داریم که جریان پیشرفت انقلاب است، اقتضا می‎کند نرم‎افزار متناسب با حکومت دینی را تولید کنیم.
 
*نظارت شورای نگهبان برای دینی شدن جامعه کفایت نمی‎کند/تصمیمات مجمع، اغلب به عرفی‎سازی می‎انجامد
تجارب سی و اندی سال گذشته هم جامعه نخبگانی ما را آرام آرام به همین نقطه رسانده که برای اداره‎ی دینی جامعه، ترکیب آموزه‎های دینی با دانش مدرن و فناوری‎های مدرن کفایت نمی‎کند. حتی به نظر می‎آید آرام آرام جامعه نخبگانی ما دارند به این نتیجه هم می‎رسند که این نظارتی که از ناحیه‎ی شورای نگهبان بر قوانین عادی جامعه در نقطه پایانی می‎شود که یک نظارت حداقلی است و فرآیندی هم نیست، کفایت نمی‎کند. این نظارت تنها بر خروجی مسیر تدوین قوانین است. تدوین قوانین مسیر علمی خودش را طی می‎کند. در نقطه خروجی از طریق شورای نگهبان یک کنترل حداقلی می‎شود و آن کنترل حداقلی نظارت بر عدم مخالفت قطعیه با احکام فقهی است؛ آن هم به صورت موضوعی. نظارت نه فرآیندی است و نه نظام قوانین در پایان مورد مطالعه قرار می‎گیرد. خود این نظارت حداقلی هم با چالش‎هایی مواجه بوده که ناچار شدند از طریق مجمع مصلحت چالش‎ها را حل کنند. در نهایت هم می‎بینید در خیلی از موارد تشخیص مجمع تشخیص مصلحت به نفع دانش مدرن است که طبیعتاً منتهی به عرفی‎سازی قوانین کشور می‎شود. به تدریج به نظر می‎آید که این مسئله هم دارد درک می‎شود که این شیوه‎ی نظارتی برای دینی شدن حکومت کفایت نمی‎کند. بلکه دین اگر بخواهد در برنامه‎ریزی دخالت کند، باید دخالتش فرآیندی باشد. این دخالت فرآیندی حتماً باید از مسیر تولید دانش عبور کند. اگر دین نتواند دانش متناسب با خود را تولید کند، طبیعتاً نمی‎تواند در برنامه‎ریزی دخالت اثباتی داشته باشد. دخالتش می‎شود دخالت سلبی و یک نظارت حداقلی. و این هم برای دینی شدن جامعه کفایت نمی‎کند. حالا این بحث‎ها را خیلی نمی‎خواهم ادامه بدهم.
 
*خلأ نرم‎افزاری به استحاله انقلاب اسلامی می‎انجامد و مسیر تاریخی ما را دشوارتر و طولانی‎تر می‎کند
بنابراین ضرورتی که ما الان با آن مواجه هستیم، عبارت است از خلأ نرم‎افزارهای اداره‎ی دینی جامعه که این خلأ منتهی به افول گرایش‎های انقلابی می‎شود، منتهی به کمرنگ شدن جریان درگیری حق و باطل می‎شود. حتی می‎تواند بستری برای استحاله انقلاب اسلامی در تمدن جدید باشد و کار جبهه حق و جبهه ایمان را بسیار دشوار می‎کند. گر چه این امر به معنی شکست جبهه ایمان در تاریخ هم نیست ولی مسیر تاریخی ما را دشوارتر و طولانی‎تر می‎کند. 
 
علی‎ای‎حال ما در شرایط کنونی برای اداره دینی جامعه و برای عبور از بحران‎هایی که در مواجهه با تمدن مدرن داریم، نیازمند تولید نرم‎افزارهای متناسب با اداره‎ی دینی جامعه هستیم و این امر اقتضا می‎کند به مباحث علم دینی بپردازیم. از اثبات امکان علم دینی تا مسیر دستیابی به علم دینی و عرصه‎هایی که باید در آن عرصه‎ها به علم دینی دست پیدا کنیم، باید مورد بحث قرار گیرد. 
 
*جامعه نخبگانی ما از این مرحله که بخواهیم از ضرورت علم دینی بحث کنیم، عبور کرده
گمان می‎کنم جامعه نخبگانی ما از این مرحله که بخواهیم ضرورت علم دینی را بحث کنیم، عبور کرده و خیلی نیاز به بحث جدی‎تری نیست. یک دوره‎ای بحث ضرورت و تحلیل خلأیی که در حکومت دینی وجود دارد، امر جدی‎ای بود. به راحتی از ما قبول نمی‎کردند که ما با یک خلأ تئوریک، یک خلأ نرم‎افزاری و خلأ علم دینی مواجهیم. بلکه مدعی بودند علم جهانی است. می‎گفتند علم، علم است و تنها کارکرد علم است که باید تحت هدایت دین قرار گیرد و محتواهای دانش تحت تأثیر دین نیستند. معتقد بودند این محتواها مطلق، همه‎جایی، جهانی و یکنواخت هستند. در آن شرایط باید به جدّ از ضرورت علم دینی بحث می‎کردیم. الان و در شرایط کنونی تلقی من این است که جامعه نخبگانی ما از این مرحله عبور کرده و ضرورت علم دینی بالجمله مورد پذیرش نخبگان ما به‎ویژه طرفداران انقلاب اسلامی است. کسانی که معتقد به حکومت دینی نیستند و دین را حداقلی تفسیر می‎کنند، یکی از پایگاه‎های اصلی که بر آن تکیه می‎کنند، همان مسئله‎ی خصلت غیرایدئولوژیک بودن علم، جهانی بودن علم و امثال اینهاست. ولی کسانی که معتقد به انقلاب اسلامی و حکومت دینی هستند، به یک وفاق نسبی رسیده‎اند که اداره‎ی دینی جامعه نیاز به نرم‎افزارها و علم دینی دارد. 
 
البته اینکه آیا علومی که اسلامی و غیراسلامی دارند و تقسیم به دینی و غیردینی می‎شوند، مطلق علومند یا فقط علوم انسانی، هنوز هم یک وفاق نظری نیست. ولی اصل ضرورت علم دینی برای اداره‎ی حکومت دینی جزو پذیرفته شده‎های همه‎ی طرفداران حکومت دینی است. به جز کسانی که قائل به یک دین حداقلی هستند و معتقد به دین سیاسی نیستند، معتقد نیستند که دین در امر اداره‎ی اجتماعی دخالت می‎کند، مابقی فی‎الجمله معتقد به ضرورت علم دینی هستند. این نکته اول که از آن عبور می‎کنیم.
 
***جریان‎شناسی علم دینی
**رویکرد تهذیبی
*این رویکرد می‎گوید باید بین گزاره‎های دینی و گزاره‎های معارض صلح برقرار کنیم
نکته دوم یک جریان‎شناسی اجمالی نسبت به علم دینی است. یکی از رویکردهای شناخته شده‎ در زمینه علم دینی که طرفدارانی دارد، رویکرد تهذیبی است. می‎شود از این رویکرد با عنوان رویکرد مسئله‎محور هم یاد کرد. این رویکرد معتقد است ما برای اینکه به علم دینی دست پیدا کنیم، باید علم موجود را تهذیب کنیم. خود این رویکرد تهذیبی هم یک طیف دارد. ولی به نظر می‎رسد نظریه‎ی غالبش این است که ما باید گزاره‎ها را مورد دقت قرار دهیم و در حوزه‎ی علوم انسانی آن گزاره‎هایی که با معارف دینی تعارض دارند، به نحوی بین اندیشه دینی و این گزاره‎ها صلح برقرار کنیم. این هم تابع مبنایی است که دارند که آیا این گزاره‎های علمی‎ای که با گزاره‎های دینی ناسازگار هستند، گزاره‎های یقینی هستند یا گزاره‎های ظنی. اختلاف است که از گزاره‎های یقینی علمی نمی‎شود رفع ید کنیم، بلکه به نحوی اینها قرینه بر تفسیر معرفت‎های دینی می‎شوند. اما در آنجا که گزاره‎های معرفتی دین، گزاره‎های قطعی‎تری هستند و گزاره‎های علم ظنی‎اند، آنجا باید گزاره‎های علمی را به نفع معرفت‎های دینی بازنگری کنیم. این منطق کار آنهاست که چالش‎های بسیار جدی هم دارد. 
 
علی‎ای‎حال یک رویکرد شناخته شده در عرصه علم دینی، رویکرد تهذیبی است. طیف نظریاتی هم در اینجا وجود دارد اعم از تهذیب گزاره‎ها تا تهذیب نظریه‎ها. می‎گویند باید یک نظریه را مورد دقت قرار دهیم. اگر با دین سازش نداشت، به نحوی بین معرفت دینی و این نظریه‎های علمی توافق ایجاد کنیم. حالا شیوه ایجاد توافق چیست را عرض کردم. منطقی برای خودش دارد. البته روشن است کسانی که قائل به تهذیب علم هستند، رویکردشان این نیست که ما باید معرفت دینی را به نفع علم علی‎الاطلاق تهذیب کنیم. کسانی که معتقد به حقانیت علم مدرن هستند، تحلیلشان این است که اگر در جایی چالش بین معرفت دینی و علمی برقرار شد، باید معرفت دینی را به نفع معرفت علمی اصلاح کنیم. نظریه قبض و بسط و مانند آن همین مسیر را دنبال می‎کنند. ولی طرفداران تهذیب علم که سابقه‎ی تاریخی‎شان هم از بقیه رویکردها و جریان‎ها بیشتر است، معتقدند که ما باید نوعی تسالم بین معرفت‎های دینی و علم ایجاد کنیم و این هم از یک منطقی برخوردار است که دیگر محل بحث تفصیلی ما نیست. خیلی جاها شما باید گزاره‎های علمی را به نفع معرفت‎های دینی اصلاح کنید.
 
**رویکرد مبناگرا
*مبناگرایان می‎گویند باید فلسفه مضاف به علوم را تولید کنیم
رویکرد دوم را اگر بخواهیم در یک جریان خلاصه کنیم، می‎توانیم آن را جریان مبناگرا نام دهیم. اینها معتقدند علوم دارای مبانی هستند اعم از مبانی فلسفی یا عرفانی یا کلامی. می‎گویند باید از طریق اصلاح آن مبانی علم را اصلاح کنیم. گاهی از این رویکرد به رویکرد فلسفه مضافی تعبیر می‎شود. یعنی معتقدند ما نیازمند فلسفه‎های مضاف به علوم هستیم که باید این فلسفه‎ها را مبتنی بر فلسفه اعلای اسلامی تولید کنیم و از طریق جاری ساختن این مبانیِ فلسفه مضاف در عرصه علم، علم را اصلاح کنیم. 
 
این رویکرد عمیق‎تر از رویکرد تهذیبی است. در آن رویکرد گزاره‎های علمی مورد توجه قرار می‎گرفتند. بنا بر این بود که نسبت آن گزاره‎ها را یا حتی نسبت فرضیه‎ها و نظریه‎ها و... را با علم دینی برقرار کنیم و یک جور تسالم بین آنها ایجاد نماییم. 
 
در این رویکرد معتقدند علم دارای مبانی است و مبانی علم باید اصلاح شود. اصلاح مبانی به این است که فلسفه‎های مضاف به علوم تولید شود و این فلسفه‎ها زیر مجموعه فلسفه اعلای اسلامی هستند. در ادامه‎ی این رویکرد اصلاحاتی صورت گرفته.
 
*تکمله آیت‎الله مصباح بر این رویکرد
آیت‎الله مصباح و عزیزان دیگری توجه به این مسئله پیدا کردند که همه مسائلی که به عنوان مبانی علم مطرح هستند، اولاً قابل استحصال از فلسفه نیستند. یعنی شما نمی‎توانید از طریق فلسفه اعلای اسلامی، به تمامی مبانی علوم و مبانی حاکم بر علم دست بیابید. ثانیاً تنها منبع ما برای دستیابی به مبانی علوم، حکمت و فلسفه نیست. بلکه می‎بایست برای دستیابی به مبانی علوم از منابع دینی کمک بگیریم. حضرت آیت‎الله مصباح در بحث فلسفه مضافِ سیاست می‎گویند مقصود ما از فلسفه فقط مباحث فلسفی نیست؛ بلکه اعم از مباحث فلسفی و کلامی است. ممکن است بعضی از مبانیِ دانش‎های سیاسی را از کلام و معارف دینی اتخاذ کنیم.
 
*تکمله رویکرد حکمی اشراقی
در رویکرد حکمی اشراقی تلقی حقیر این است که باز نگاه همین است که پاره‎ای از مبانی علم باید از طریق روش اجتهادی از منابع دینی استنباط شوند. پاره‎ای از آنها هم از طریق فلسفه اعلا به دست می‎آیند. 
 
بنابراین رویکرد مبناگرا اصلاح علوم را از طریق اصلاح مبانی دنبال می‎کند. این شیوه از رویکرد فلسفه‎های مضاف آغاز می‎شود تا بسط این فلسفه‎های مضاف به مبانی کلامی و مبانی‎ای که با روش اجتهادی از منابع دینی استنباط می‎شوند.
 
*از این نگاه تمدن فیلسوفان ساخته می‎شود نه تمدن دینی
این رویکرد نسبت به رویکرد تهذیبی، رویکرد عمیق‎تری است و برای اصلاح علم از بنیان‎های علم آغاز می‎کند. معتقد به علم دینی هستند. علم دینی را هم علمی می‎دانند که مبانی آن دینی شود. اگر مبنا را در مبانی فلسفی خلاصه کنیم، طبیعتاً یک اشکالی به آن وارد بود که عرض کردیم. 
 
یک اشکال دیگر هم هست که جواب روشنی برای آن نشنیدیم. اگر شما اصلاح علم را مبتنی بر فلسفه مضاف طراحی کنید و فلسفه مضاف هم زیرمجموعه فلسفه اعلا باشد، طبیعتاً علوم ما علوم ناشی از فلسفه می‎شوند و تمدنی که از این علم ناشی می‎شود، تمدن فلسفی و تمدن فیلسوفان است نه تمدن انبیاء، نه تمدن دینی. گر چه ممکن است خود فلسفه هم در مواردی تحت تأثیر فرهنگ دینی یا تحت تأثیر مسلمین واقع شده باشد و یک هماهنگی نسبی بین فلسفه و معارف دینی وجود داشته باشد ولی در اساس قاعدتاً اگر شما بخواهید علم را مبتنی بر فلسفه مضاف تولید کنید، این علم ناشی از فلسفه است، نه علم دینی. علمِ فلسفی است. علم مستند به فلسفه اسلامی است و تمدن ناشی از آن هم تمدن فیلسوفان است نه تمدن انبیاء. این اشکال پاسخ نیافته. 
 
گمان می‎کنم بعضی اصلاحاتی که در این نظریه اتفاق افتاده و مبانی علم را به مبانی کلامی و مبانی‎ای که باید با روش اجتهاد از دین استنباط شود توسعه دادند، برای پاسخگویی به همین سؤال بوده. به این رسیدند که برای تولید علم دینی، باید بخشی از مبانی علم را هم با روش اجتهادی و کلامی از دین اتخاذ کنیم. روشی که در علم کلام وجود دارد ممکن است همه جا هم پاسخگو نباشد. خلاصه با یک روش اجتهادی از منابع دینی بخشی از مبانی علم را استنباط می‎کنیم. بنابراین فلسفه مضاف را توسعه دادند به اعم از مسائلی که با روش فلسفی از فلسفه اعلا به دست می‎آید یا با روش اجتهادی از منابع دینی. این توسعه ظاهراً در پاسخگویی به این سوال بوده. حالا چقدر توفیق داشته را باید بعداً بحث کنیم. اما بالاخره یک قدم رو پیش است. یعنی رویکرد مبناگرا توجه پیدا کردند که مبانی علم فقط از حوزه فلسفه اعلا به دست نمی‎آید. بلکه از حوزه منابع دینی هم بسیاری از آنها با روش اجتهادی نه روش فلسفی فهم می‎شوند. لذا روش را را به روش حکمی و اجتهادی و مبانی را به مبانی فلسفی و کلامی تعمیم دادند. این یک قدم رو به پیش است.
 
**رویکرد اجتماع‎محور
*علم محصول بسترهای اجتماعی است و باید این بسترها تغییر کند
رویکرد دیگری که این هم طرفدارانی دارد این است که علم در بستر جامعه تولید می‎شود. به عبارت دیگر وقتی علم دینی تولید می‎شود که ما به عهد دینی برگردیم. اگر جامعه ما بازگشت به عهد دینی کند، یک جامعه دینی پیدا بشود و فرهنگ دین بر این جامعه حاکم شود، طبیعتاً در متن این جامعه علم دینی هم تولید خواهد شد. و الا اگر جامعه، جامعه دینی نشد، صرفاً از طریق استنباط مبانی علم و مثلا تولید مبانی مضاف به علم یا تولید مبانی حکمی و اجتهادی و... ما نمی‎توانیم به علم دینی دست پیدا کنیم. صرفاً با تهذیب علم نمی‎توان به علم دینی دست یافت. علم محصول بسترهای اجتماعی است. باید بستر اجتماعی تغییر کند. اگر ما بازگشت به عهد دینی بکنیم و یک جامعه دینی پیدا شود، طبیعتاً تحت تأثیر او علم دینی هم تولید خواهد شد.
 
*ما معتقدیم این بستر در دوران بعد از انقلاب اسلامی اتفاق افتاده
این مطلب هم فی‎الجمله قابل دفاع است و شاید بعد به آن بپردازیم. علم در بستر تاریخ و جامعه تولید می‎شود. بسترهای تاریخی و اجتماعی در تولید علم دخیلند. اگر بسترهای تاریخی و اجتماعی اصلاح نشوند، قاعدتاً دستیابی به علم دینی هم مقدور نخواهد بود. ولی این مانع این نیست که ما بحث از مباحث عقلی و مباحث نظری علم دینی هم داشته باشیم و نرم‎افزارهای تولید علم دینی را هم دنبال کنیم. به تعبیر دیگر اگر ما بپذیریم که تولید علم دینی در یک بستر تاریخی و اجتماعی خاص موفق خواهد بود، ما معتقدیم که این بستر در دوران بعد از انقلاب اسلامی اتفاق افتاده و همین بستر است که این تکاپوی علمی را برای تولید علم دینی ایجاد کرده.
 
*به نسبت، جامعه‎ی ما به عهد دینی بازگشت کرده
در طول این بستر داریم بحث می‎کنیم. در طول این بستر حتماً باید یک سلسله بحث‎های جدی در حوزه‎ی نرم‎افزارهای علم دینی اتفاق بیافتد. چون به نسبت، جامعه‎ی ما به عهد دینی بازگشت کرده، این تعهدِ دینی‎زندگی‎کردن او را به این سمت کشانده که باید حتماً نرم‎افزار متناسب زندگی دینی تولید شود. بنابراین تأثیر بسترهای اجتماعی بر تولید علم دینی نافی بحث از نرم‎افزارهای لازم برای دستیابی به علم دینی نیست. لذا این نظریه هم فی‎الجمله قابل دفاع است ولی قابل جمع با رویکرد مبناگرا یا رویکرد تهذیبی است.
 
**رویکرد فرهنگستان
*برای اداره‎ی دینی جامعه به سه دستگاه معرفتی و علمی نیاز داریم: معارف استنباطی، علم و برنامه
از نظر فرهنگستان این است که ما برای اداره‎ی دینی جامعه نیاز به سه دستگاه معرفتی و علمی داریم. 
 
اول. معارف استنباطی. ما نیاز داریم به اینکه یک سلسله معارف را از متن دین استنباط کنیم که حالا با یک مسامحه ما از آن به استنباط مکتب‎ها تعبیر می‎کنیم. ما نیاز داریم به اینکه فرض کنید در حوزه اقتصاد، روان‎شناسی، جامعه‎شناسی و هر علم دیگری که لازم باشد، مکتب دینی مربوط به آن علم را استنباط کنیم. این ادراکات، ادراکات استنباطی هستند که حالا بیشتر به آن می‎پردازیم. 
 
دوم. دانش متناسب با آن حوزه و معادلات متناسب با آن را که عوامل و نسبت بین عوامل را شناسایی می‎کند، باید تولید کنیم. بنابراین نیاز به علم در آن حوزه داریم که این علم هم ممکن است مبتنی بر روش‎های خاص خودش تولید شود. قاعدتاً مبتنی بر روش خاصی تولید می‎شود که در حوزه‎ی آن علم وجود دارد. 
 
سوم. برنامه. نیاز به مدل‎های حاکم بر برنامه‎ریزی و طبیعتاً در قدم بعد دانش برنامه‎ریزی داریم. دانش برنامه‎ریزی به ما نشان می‎دهد از کدام نقطه باید تصرف کرد تا به وضعیت مطلوب دست یابیم تا اوصاف مطلوبی که برای جامعه داریم، محقق شود. بحث‎های فنی‎تری هست که الان نمی‎خواهم عرض کنم.
 
بنابراین شما در جامعه سه حوزه معرفتی و دانشی دارید که عبارتند از حوزه معارف استنباطی، علوم و معادلات کاربردی و مدل‎های اجرایی و دانش‎های معطوف به برنامه‎ریزی.
 
*این سه عرصه، سه خط موازی نیستند
این سه عرصه اولاً باید هماهنگ شوند و سه عرصه‎ی موازی نیستند. یعنی این‎گونه نیست که شما یک مکتبی دارید که از دین استنباط می‎کنید. این یک حوزه‎ای است. یک حوزه‎ی موازی با او، علوم کاربردی و معادلات هستند و یک حوزه‎ی موازی دیگر برنامه‎ریزی و دانش‎های مطلوب برنامه‎ریزی هستند. این سه حوزه، موازی نیستند. 
 
*ارتباط این سه حوزه خطی نیست
این سه حوزه ارتباطشان خطی هم نیست. یعنی این‎گونه نیست که حوزه استنباط به صورت خطی حاکم بر حوزه دانش باشد. یعنی بگوییم خروجی حوزه استنباط در حوزه دانش به کار گرفته می‎شود و خروجی حوزه دانش هم در برنامه‎ریزی. صرفاً یک ارتباط خطی و طولی نیست که هیچ رفت و برگشتی بین این حوزه‎ها وجود نداشته باشد. بلکه منظومه معرفتی‎ای که خروجی او اداره‎ی جامعه است، یک منظومه‎ی به هم پیوسته‎ای است که دارای ابعادی است. نظام استنباطی و معادلات و برنامه‎ریزی ابعاد این نظام معرفت اجتماعی و عقلانیت اجتماعی هستند و با همدیگر تعامل هم دارند که حالا این تعامل را باید توضیح دهم. 
 
پس در نگاه مطلوب در نظریه‎ای که مدنظر ماست، برای اینکه به اداره‎ی دینی جامعه دست یابید، نیاز به یک نظام استنباطی دارید. این نظام، معارفی هستند که از دین فهم و استنباط می‎شوند. همچنین یک نظام علوم و معادلات علمی دارید و یک نظام دانش‎هایی که معطوف به برنامه‎ریزی هستند و مدل‎سازی می‎کنند و بعد هم در قدم بعد بر اساس آنها برنامه‎ریزی می‎کنیم. این سه حوزه دانش به هم پیوسته هستند. دانش‎های موازی یا خطی نیستند. بلکه یک نظام تقوّمی هستند.
 
*تفاوت اساسی برنامه‎ریزی دینی و غیردینی
تفاوت اساسی برنامه‎ریزی دینی که در جامعه دینی و حکومت دینی باید اتفاق بیافتد با برنامه‎ریزی‎های عرفی و غیردینی، در این است که در این منظومه معرفتی و عقلانیتی که در جامعه وجود دارد، نظام استنباط نقش‎آفرینی می‎کند. در جوامع مدرن، به خصوص بعد از دوران عرفی شدن این جوامع و سکولار شدنشان، شما می‎بینید دیگر معارف دینی به هیچ‎وجه در اداره دخالت نمی‎کنند. دانش‎ها مستقل از دین مسیر خودشان را طی می‎کنند. در واقع اگر خوب دقت کنید، دو حوزه وجود دارد. یکی حوزه عقلانیت نظری و تجربی است که خودبنیاد است و یک حوزه برنامه‎ریزی. اما حوزه‎ای به نام دین و معارف استنباط دینی دخیل در برنامه‎ریزی نیستند. شما می‎خواهید یک حوزه دیگری را دخیل در این مجموعه قرار دهید. چگونه این دخالت باید اتفاق بیافتد؟
 
نکته بعد اینکه این نظام معارفی که می‎توانند و باید در اداره جامعه دخالت کنند، کدام نظام معارف هستند؟ این هم نکته دوم است. عرض کردم در جوامعی که عرفی اداره می‎شوند، معرفت‎های دینی در فرایند اداره حضور ندارند. بلکه اگر در یک جایی بین معرفت‎های دینی جامعه و دینداری جامعه و اقتضائات اداره‎ی علمی جامعه چالش پیدا شود، تلاش بر این است که معرفت‎های دینی به نفع علم و تکنولوژی، به نفع فناوری‎ها تغییر کنند که منطق این کار هم در غرب تولید شده. نگرش‎های هرمنوتیکی همین مسیر را دنبال می‎کند. امثال نظریه قبض و بسط همین نظریه را دنبال می‎کند که معرفت دینی باید مطابق معرفت‎های علمی قبض و بسط پیدا کند. معرفت‎های علمی متغیر اصلی منظومه معرفتی می‎شوند و معرفت‎های دینی تابع آنها تغییر می‎کنند. اما اگر جامعه بخواهد دینی اداره شود، حتما باید معرفت‎های دینی در فرایند اداره حضور پیدا کنند و نظام معرفت دینی هم نباید به صورت خطی منفعل از معرفت‎های علمی شود. 
 
برای دینی شدن اداره‎ی جامعه کافی نیست که شما یک نظام معرفتی در باب موضوعاتی که علم به آن می‎پردازد را استنباط کنید و به صورت موازی در کنار معرفت‎های علمی قرار دهید. این برای دینی شدن جامعه کافی نیست. این معرفت‎های دینی اگر تحت تأثیر معرفت‎های علمی قرار بگیرند و منفعل شوند، باز هم این به فرآیند دینی شدن جامعه کمکی نمی‎کند. بلکه باید نظام معرفت‎های دینی در اداره‎ی جامعه حضور پیدا کنند و این حضور از طریق دخالت در علوم و دانش برنامه‎ریزی است. اگر علوم و دانش‎هایی که بر اساس آنها برنامه‎ریزی می‎شود، تحت تأثیر نظام معرفت دینی قرار نگیرند، طبیعتاً اداره‎ی جامعه، دینی نخواهد بود. 
 
پس برای دینی شدن جامعه نیازمند به این هستید که نظام معرفتی جامعه نظام واحدی شود که در آن معارف به هم متقوّمند. عقلانیت استنباطی و عقلانیت کاربردی و عقلانیتی که در برنامه‎ریزی دخالت می‎کند، تبدیل به یک نظام جامع شود و در این نظام جامع، عقلانیت دینی، عقلانیت تبعی نباشد که علوم و فناوری‎ها عقلانیت دینی را تغییر دهد؛ بلکه متغیر اصلی باشد. متغیر اصلی بودن، موازی بودن را نفی می‎کند. ولی باز به معنی خطی بودن و تأثیر خطی نیست که معرفت دینی یکجانبه بر دانش اثر می‎گذارد و دانش بر برنامه‎ریزی و خروجی‎اش می‎شود یک برنامه‎ریزی دینی. بلکه ممکن است یک تعاملی بین اینها واقع شود. یعنی معرفت‎های دینی معطوف به عمل، دانش‎ها را تولید می‎کنند و برنامه‎ریزی بر اساس آن اتفاق می‎افتد ولی دائماً بین اینها رفت و برگشت هست.
 
*روش بازنگری در معرفت‎های دینی
حتماً شما می‎توانید از طریق برنامه‎ریزی و از طریق علوم هم معرفت‎های دینی را بازخوانی کنید. این به معنای این هم نیست که باز بگوییم هر کجایی دیدیم فقه ما جواب نمی‎دهد، برگردیم فقه را اصلاح کنیم. ولی از آن طرف هم حتماً اگر معرفت دینی معطوف به عمل وجود داشته باشد، یک نظام استنباطی برای اداره داشته باشید و بعد در یک فرآیند پیچیده‎ای دانش و علوم برنامه‎ریزی متناسب با او هم تولید شده باشد و اینها پیش بروند اما در عمل شما به نتیجه نرسید، قاعدتاً باید کل این فرآیند را بازنگری کنید. ممکن است عدم کارآمدی در جهت غلبه دینی و حاکمیت دین، ناشی از اشتباه در حوزه برنامه‎ریزی یا حوزه فهم معادلات باشد، ممکن هم هست ناشی از اشتباه در فهم معارف دین باشد. اینکه پاسخگو نیست شاید ما در استنباط معارف دین به خطا رفته‎ایم. 
 
لذا عدم کارآمدی می‎تواند یک زنگ خطری باشد که در هر سه حوزه ما بازنگری کنیم. البته در هر حوزه‎ای با روش خاص خودش بازنگری کنیم اما باید بازنگری کنیم. این‎طور نیست که هیچ‎وقت شما از حوزه‎ی کارآمدی بازخوردی بر حوزه‎ی استنباط نداشته باشید. 
 
* در جامعه سکولار عقلانیت دینی، عقلانیت اثرگذار در فرآیند اداره نیست
پس تلقی ما این است که اگر بخواهد جامعه‎ای دینی شود، عقلانیت این جامعه حتماً یکی از مهمترین عواملش عقلانیت استنباطی است. عقلانیت استنباطی باید به عرصه عقلانیت فعال برگردد. تفاوت جامعه سکولار و جامعه دینی همین است که در جامعه سکولار عقلانیت دینی، عقلانیت اثرگذار در فرآیند اداره نیست. حتماً عقلانیت دینی یا عقلانیت استنباطی یا معارف استنباطی از متن دین باید در فرآیند تصمیم‎سازی‎ها و تصمیم‎گیری‎ها و اداره جامعه حضور پیدا کنند و این هم از طریق دخالت معرفت دینی در معرفت‎های علمی و برنامه‎ریزی است. 
 
اگر علومی که بر اساس آنها داوری‎های علمی می‎شود و مدل‎هایی که با آنها برنامه‎ریزی می‎شود و دانش‎های معطوف به برنامه‎ریزی به هیچ‎وجه تحت تأثیر دین نباشند، نمی‎شود خروجی آنها را دینی کرد. یک دستگاه معرفتی موازی، جامعه را دینی نمی‎کند. پس اولاً معرفت‎های دینی در جامعه باید فعال شوند. دوماً در فرآیند تصمیم‎سازی و تصمیم‎گیری اجتماعی حضور پیدا کنند. این حضور به صورت یک دستگاه موازی معرفتی واقع نمی‎شود. بلکه باید منظومه‎ی عقلانیت اجتماعی به صورت یک منظومه‎ی به هم پیوسته و متقوّم شکل بگیرد. در این منظومه‎ی متقوّم، معرفت‎های دینی، نباید معرفت‎های تبعی باشند که معرفت‎های علمی و دانش‎های معطوف به برنامه‎ریزی، معرفت‎های دینی را متحول کنند و معرفت‎های دینی تابعی نسبت به آن متغیرها باشد. باید یک منظومه معرفتی شکل بگیرد که عالَم اصلی و متغیر اصلی‎اش معرفت‎های دینی باشند و این معرفت‎های دینی در علوم و برنامه‎ریزی جاری شوند.
 
*لوازم جاری شدن معرفت دینی در فرآیند تصمیم‎سازی و تصمیم‎گیری
پس منظومه معرفت دینی باید به یک منظومه فعال و اثرگذار در فرآیند تصمیم‎سازی و تصمیم‎گیری تبدیل شود و این چند امر را می‎طلبد.
 
یک: این منظومه معرفتی باید یک ارتباط تقوّمی با منظومه‎ی دانش‎های زیردست خودش داشته باشد اعم از معادله و برنامه‎ریزی. باید متقوّمی تقوّمی باشد. این تقوّم هم که عرض کردم در عین اینکه نتیجه‎اش این است که داد و ستد بین این حوزه‎ها برقرار می‎شود، ارتباط یک‎طرفه نیست، تقوّم خطی نیست. اولاً ارتباط تقوّمی است. دوماً تقوّم خطی نیست. در این تقوم متغیر اصلی معرفت‎های غیردینی نیستند بلکه معرفت‎های استنباطی است. یعنی معرفت‎های استنباطی محور عقلانیت اجتماعی می‎شوند. اگر یک ارتباط تقوّمی با معادلات و برنامه‎ریزی، عرضه‎ی مدل‎ها و دانش‎های برنامه‎ریزی دارند در عین حال متغیر اصلی هستند، دستیابی به جامعه دینی ممکن خواهد بود. 
 
نکته دیگر این است که برای اینکه این اتفاق بیافتد باید معارف استنباطی ما جاری در حوزه‎ی علوم و برنامه‎ریزی شوند. 
 
*الان دین دارد از طریق شورای نگهبان در خروجی دخالت می‎کند
الان هم در فضای کنونی معرفت‎های دینی در تصمیم‎گیری می‎خواهند دخالت کنند. اما چگونه دخالت می‎کنند؟ من صرفاً در تصمیم‎گیری‎هایی که از طریق قوانینی که مجلس تصویب می‎کند، عرض می‎کنم. حالا یک فرآیندهای دیگر هم هست. دانش‎ها می‎آید تبدیل به قوانینی می‎شود. این قوانین تعاملشان با استنباط دینی در خروجی است. یعنی علوم و برنامه‎ریزی می‎آید قوانینی را تصویب می‎کند بعد دین می‎خواهد در خروجی از طریق شورای نگهبان دخالت و نظارت کند. این منتهی به دینی شدن برنامه‎ریزی نمی‎شود. این منتهی به چالش بین دین و علم می‎شود. 
 
اگر بخواهد یک برنامه‎ریزی دینی اتفاق بیافتد که در آن چالش بین معرفت‎های دینی و علمی اتفاق نیافتد، باید اولاً معرفت‎های دینی و علمی به یک منظومه تبدیل شوند. یعنی مثلث معارف استنباطی، علوم کاربردی و مدل‎های اجرایی، مثلث معرفت دینی، علم و برنامه‎ریزی باید به یک منظومه تبدیل شوند. یک منظومه‎ی متقوّم نه یک جریان موازی. 
 
اینکه شما در کنار دانش اقتصاد و برنامه‎ریزی اقتصادی یک مبانی را استنباط کنید، یک جلد هم شما در کنار آنها کتاب چاپ کنید، این جامعه را دینی نمی‎کند. بلکه اینها باید تبدیل به یک منظومه‎ی در هم تنیده شوند. این تداخل منظومه علوم نباید به این نحو باشد که یک رابطه‎ی خطی بینشان برقرار شود. بلکه رابطه‎ی رفت و برگشتی است. در عین حال به این کیفیت هم نباید باشد که معرفت‎های دینی تابع معرفت‎های علمی شوند. همه روی هم اثر می‎گذارند اما متغیر اصلی معرفت دینی است. اگر چنین اتفاقی افتاد، آن وقت شما می‎توانید علم دینی و برنامه‎ریزی دینی داشته باشید و عقلانیت استنباطی در فرآیند اداره حضور پیدا می‎کند. و چالش بین اینها برقرار نمی‎شود. دائماً با هم هماهنگ هستند. 
 
شما باید معارف استنباطی را در حوزه علوم فرآوری و تبدیل کنید به معرفت علمی. تبدیل کنید به دانش برنامه‎ریزی. و الا اگر مبانی‎ای که شما استنباط می‎کنید، تبدیل نشد و در جایگاه خودش باقی ماند، معرفت‎های علمی، دانش‎های برنامه‎ریزی تحت تأثیر مبانی دیگری تولید می‎شوند. بعد خروجی آنها را نمی‎توانید هماهنگ کنید. 
 
چطور شما فرض کنید سوخت فسیلی را در یک فرآیند پیچیده به کالاهای مصرفی تبدیل می‎کنید. این تبدیل است. همان مواد اولیه به یک محصولات مصرفی فرآوری می‎شود. باید مفاهیم دینیِ فرهنگ مذهب تبدیل شود به معادله و مدل. فرآوری شود به معادله و مدل. و الا اگر فرآوری نشود، صرف استنباط معارف دینی به صورت موازی و ممیّزی کردن از طریق معارف دینی، جامعه را دینی نمی‎کند. این همان چیزی است که الان دارد اتفاق می‎افتد. حوزه استنباط جدا عمل می‎کند، حوزه علم و برنامه‎ریزی هم جدا عمل می‎کند. بعد در خروجی، حوزه استنباط می‎خواهد نسبت به حوزه علوم کاربردی و برنامه‎ریزی ممیّزی کند. می‎شود همان ممیّزی شورای نگهبان که این به چالش ختم می‎شود. این چالش هم از طریق مجلس تشخیص مصلحت در نهایت در بسیاری از جاها به نفع علم حل می‎شود و تبدیل می‎شود به ابزار و کاتالیزوری برای عرفی‎سازی فقه. این فرآیند، فرآیند دینی شدن جامعه نیست. فرآیند دینی شدن جامعه این است که عقلانیت استنباطی اثرگذار باشد. نه از طریق ممیّزی در پایان مسیر بلکه یک دخالت فرآیندی کند. دخالت فرآیندی وقتی است که محور منظومه معرفتی جامعه قرار بگیرد. وقتی محور منظومه معرفتی جامعه قرار می‎گیرد که فرآوری در حوزه دانش و حوزه برنامه‎ریزی شود. این معنی تولید علم دینی است.
 
*معنای بیان امام در منشور روحانیت در خصوص ذوب حوزه و دانشگاه در یکدیگر
گمان من این است که حضرت امام که در منشور روحانیت فرمودند باید حوزه و دانشگاه در هم ذوب شوند، همین را می‎خواستند بفرمایند. وقتی ذوب می‎شوند، خروجی یک محصول تقوّمی است. از تألیف حوزه و دانشگاه که حوزه راه خودش را برود، تا حالا مثلا اگر ده جلد کتاب داشته، این را تبدیل کند به صد جلد کتاب، دانشگاه و حوزه برنامه‎ریزی، سازمان مدیریت و برنامه‎ریزی هم راه خودش را برود، از این جامعه دینی به دست نمی‎آید.
 
*با فلسفه مضاف، علم دینی تولید نمی‎شود
من مثال می‎زنم. شما می‎گویید من دانش اقتصاد می‎خواهم تولید کنم. چگونه مکتب اقتصادی‎تان را در دانش فرآوری می‎کنید که می‎گویید این علم اقتصاد، علم اقتصاد دینی است؟ مشکلی که ما داریم این است که الان خیلی از جاها وقتی راجع به اقتصاد اسلامی صحبت می‎کنند، یک سلسله معارفی را می‎آیند توضیح می‎دهند. فرض کنید اسم این معارف را هم فلسفه اقتصاد بگذاریم. ولی این فلسفه اقتصاد چه ربطی به دانش اقتصاد دارد؟ هیچ ربطی! یک جلد کتاب ضمیمه شده به کتاب‎های قبلی. اینکه آن را دینی نمی‎کند. 
 
*لزوم ارتقای عقلانیت
اگر بنا بشود معرفت‎های دینی محور عقلانیت اجتماعی یعنی عقلانیتی که می‎خواهد جامعه را اداره کند و تکامل اجتماعی را طراحی نماید، قرار بگیرند، حتماً آن عقلانیت استنباطی باید ارتقا و تکامل پیدا کند. واحد مطالعه‎اش دیگر نباید فرد باشد. به نظر ما می‎آید معرفت‎های دینی‎ای که الان ما داریم با همه‎ی اتقانی که دارد، باید واحد مطالعه‎اش از فرد به جامعه تغییر کند. یک موقع مقام معظم رهبری می‎فرمودند فقه ما مثل بتون آرمه می‎ماند. درست هم هست واقعاً. روی کلمه به کلمه‎اش سال‎ها فکر شده ولی واحد مطالعه‎اش فرد است. واحد مطالعه‎اش جامعه و تاریخ نیست. شما هر قدر هم این را توسعه دهید و تعمیق کنید و تدقیق کنید، از آن فقه اجتماعی و فقه اداره حکومت به دست نمی‎آید. فقهی که بتواند دانش را فرآوری کند و دانش را تغییر دهد، برنامه‎ریزی را تغییر دهد، جاصل نخواهد شد. نمی‎خواهم بگویم الان هیچ نسبتی بین این فقه و اداره نیست. می‎خواهم افق ارتقای فقه را عرض کنم. 
 
*واحد مطالعه فقه باید جامعه و تکامل اجتماعی شود
فقه باید تکامل پیدا کند. در ارتقای ظرفیتی که فقه پیدا می‎کند، باید به عرصه‎ای برسد که واحد مطالعه‎اش جامعه و تکامل اجتماعی شود. یعنی در حد فقه نظامات هم کافی نیست. باید تبدیل شود به فقه سرپرستی تکامل. اینکه امام می‎فرمودند حوزه‎ها باید نبض زمان را در اختیار داشته باشند یعنی این. یعنی آنها حادثه‎سازی کنند، زمان را هدایت کنند، آینده را بسازند. اینکه فرمودند استراتژی‎های جهان را دشمنان ما ترسیم می‎کنند؛ ما باید ترسیم کنیم، یعنی این. فقه باید ارتقا پیدا کند به فقه سرپرستی تکامل. این یک نکته. 
 
*تفقّه دینی باید در حوزه توصیف، تکلیف و ارزش ارتقا پیدا کند
این هم اعم از فقه تکلیف و فقه توصیف و فقه ارزش است. یعنی من باید معارفی را که استنباط می‎کنم، هم نظام ارزشی و اخلاقی‎ای که استنباط می‎کنم، هم نظام تکلیف، واحد مطالعه‎اش جامعه و سرپرستی تکامل اجتماعی بشود. یعنی تفقه دینی باید در حوزه توصیف، تکلیف و ارزش یا به عبارت دیگر در حوزه حکمت یعنی معارف استنباطی توصیفی دین، در حوزه عرفان و اخلاق و در حوزه فقه و احکام تکلیفی، واحد مطالعه‎اش از فرد به جامعه و تکامل اجتماعی ارتقا پیدا کند. چنین فقه ارتقایافته‎ای ظرفیت استنباط مکاتب را دارد. یعنی مکتب اقتصادی می‎توان از آن به دست آورد. مکتب روان‎شناسی، مکتب مدیریتی، مکتب تربیتی و... . که این مکتب اعم از احکام توصیفی، تکلیفی و ارزشیِ معطوف به حوزه تربیت و اخلاق و مدیریت و اقتصاد و... است. این مکتب که مکتب استنباطی است، باید فرآوری در دانش شود، بشود علم اقتصاد مبتنی بر این مکتب تولید کرد. بعد هم در برنامه‎ریزی دخالت پیدا کند و برنامه‎ریزی مبتنی بر مکتب شکل بگیرد.
 
 
*ما مکتب را جایگزین فلسفه مظاف می‎کنیم.
لذا ما مکتب را جایگزین فلسفه مضاف می‎کنیم. البته فلسفه مضاف یا اعم از فلسفه مضاف، فلسفه و اندیشه‎های کلامی مضاف به کلام که با روش اجتهادی استنباطی تولید می‎شوند. 
 
مکتب اقتصادی، مجموعه معارف استنباطی در حوزه اقتصاد است اعم از معارف توصیفی، ارزشی و تکلیفی. که این مکتب باید واحد مطالعه‎اش جامعه و تکامل اجتماعی باشد. لذا بر اساس این نظریه شما باید حکمت، عرفان و اخلاق و فقه را ارتقا دهید به مقیاس اداره جامعه و سرپرستی تکامل اجتماعی. یعنی حوزه‎های علمیه باید حکمت، عرفان و اخلاق و فقهِ مضاف به سرپرستی جامعه را تولید کند. و این حکمت در این مقیاس، بُعد برای علم و برنامه‎ریزی شود. یعنی داد و ستد دائمی باشد. اگر چنین اتفاقی بیافتد، آن‎وقت می‎تواند معرفت‎های دینی در فرآیند اداره جامعه حضور پیدا کند. این جامعه، دینی اداره می‎شود. نرم‎افزارهای جامعه دینی می‎شود. 
 
* اگر استنباط ارتقا پیدا نکند، بین ایمان جامعه و عقلانیت اجرایی جامعه تعارض پیدا می‎شود
اگر استنباط ارتقا پیدا نکند، دخالت دین هم به صورت ممیّزی در خروجی کار باشد که الان هست، جامعه دینی نخواهد شد. البته به یک نسبتی تفاوت پیدا می‎کند اما جامعه، دینی نخواهد شد. بلکه به عکس به نظر من بحران اجتماعی درست می‎شود. چرا؟ چون جامعه می‎خواهد دینی اداره کند. ابزار اداره، ابزار سکولار است. بین ایمان جامعه و عقلانیت اجرایی جامعه تعارض پیدا می‎شود. این همان چالشی است که ما الان در جامعه داریم. 
 
از بین رفتن روحیه انقلابی در جامعه، کمرنگ شدن ارزش‎های دینی در جامعه انقلابی ما، ریشه‎اش در همین است که بین ایمان اجتماعی و مطالباتی که در این عرصه هست و عقلانیت اداره جامعه با هم تعارض است. عقلانیت، عقلانیت عرفی و سکولار است. ایمان اجتماعی می‎خواهد جامعه، ایمانی اداره شود و به نظر من خیلی از بحران‎های اجتماعی ما ناشی از این است. 
 
کسانی که این روابط را می‎بینند، برای اصلاح دو نسخه می‎دهند. یک نسخه این است که بیایید عقلانیت سکولار را فعال کنید، ایمان اجتماعی را به نفع او تغییر دهید. به نظر من این حرف که می‎گویند به جای سوبسید دادن از اقتصاد به سیاست، از سیاست به اقتصاد سوبسید بدهیم یعنی همین. یعنی ایمان و انگیزه‎ها را به نفع توسعه رفاه تغییر دهیم. اگر شما بخواهید هم رفاه اجتماعی محقق شود هم انگیزه‎های دینی و انقلابی محفوظ بماند، باید نرم‎افزارهای متناسبش را تولید کنید. این هم وقتی ممکن است که شما منظومه عقلانیت اجتماعی را به صورت یک منظومه پیوسته بر محور نظام معرفت دینی شکل دهید به صورتی که معرفت‎ها بُعد برای هم شوند. عرض کردم من تلقی‎ام از فرمایش حضرت امام که فرمودند حوزه و دانشگاه باید در هم ذوب شوند، همین است. شما هیچ‎وقت نمی‎توانید حجم و وزن را از هم جدا کنید. نمی‎توانید طول و عرض و ارتفاع را از هم جدا کنید. ابعاد معرفتی جامعه باید به صورت در هم تنیده، بُعد معرفت استنباطی، معادلات و مدل‎های اجرایی، بُعد فهم دینی، فهم کارشناسی و برنامه‎ریزی باید متقوّم بر هم شکل بگیرند.
 
*چگونه باید این حوزه‎ها، بُعد هم شوند؟
برای اینکه این اتفاق بیافتد و این حوزه‎ها تبدیل به حوزه‎های موازی نشوند و چالش بینشان هم پیدا نشود، تعارض با هم پیدا نکنند، حتماً باید یک مبانی مشترکی داشته باشند. یعنی حوزه استنباط روش خودش را دارد. حوزه معادلات روش خاص خودش را برای تولید معادلات علمی دارد. فیزیک و شیمی و زیست‎شناسی و علوم پایه و علوم انسانی روش خاص خودشان را دارند. حوزه برنامه‎ریزی مدل‎ها و روش‎های خاص خود را دارد. برای اینکه اینها بُعد هم بشوند، چه اتفاقی باید بیافتد؟ هر کدام از اینها غیر از اینکه روش خاص خودشان را دارند، فلسفه روش خاصی هم دارند. یعنی یک مبانی حاکم بر روش دارند. الان استنباط دینی در حوزه یعنی اصول فقه یک روش فلسفی و مبانی‎ای دارد. شما الان تفکر استنباطی در حوزه دارید. این تفکر استنباطی دارای یک روش است که به آن اصول فقه می‎گوییم، این روش تفکر که تفکر استنباطی ما را سامان می‎دهد خودش مبتنی بر یک فلسفه تفکر است. اینکه با این روش باید استنباط کرد، مبتنی بر یک مفروضاتی است. 
 
فرض کنید شما مثلا اگر شما برای دین عصمت قائل نباشید، برای ائمه(ع) عصمت قائل نباشید. بگویید ائمه(ع) ممکن است متناقض حرف بزنند، دیگر هیچ‎وقت این روش استنباط حوزه به درد نخواهد خورد. در روش استنباط ما مفروض این است که کلام معصوم از اول تا آخر متهافت نیست. ولو در طول 250 سال بیان شده باشد. مفروض ما این است که این کلمات ناظر به هدایت تاریخ است. عصری نیست. اگر عصری بود دیگر نمی‎شد احکام دین را بر اساس آن استنباط کنیم. این مبانی فلسفی تفکر دینی است. می‎گویید تخاطب دینی ناظر به کل تاریخ است. یک قدم جلوتر بیایید. می‎گویید تخاطب دینی ناظر به همه‎ی موضوعات حیات است. ناظر به حوزه‎ی خصوصی نیست. این می‎آید تبدیل می‎شود به روش استنباط. عیناً در حوزه معادله شما فلسفه تفکر و فلسفه ریاضی برای تولید ریاضیات و معادلات ریاضی دارید. فلسفه حیات دارید، فلسفه فیزیک دارید یعنی روش‎های علوم هم مبتنی بر فلسفه روش و فلسفه تفکرند که تفکر علمی چگونه باید اتفاق بیافتد. این مبتنی بر فلسفه تفکر است. برنامه‎ریزی هم همین‎طور است. تفکری که در عرصه برنامه‎ریزی است، مبتنی بر یک فلسفه تفکر است. اگر این فلسفه تفکرها یا مبانی تفکر استنباطی و تفکر در حوزه معادله و برنامه‎ریزی، این مبانی تفکر با هم تهافت داشته باشند، حتماً شما خروجی آنها را نمی‎توانید ابعاد هم قرار دهید و هماهنگ کنید.
 
*باید فلسفه تفکر در این سه حوزه با هم منسجم شود
اگر می‎خواهید معارف استنباطی و معادله و مدل یعنی عقلانیت استنباطی، عقلانیت علمی و عقلانیت اداره، این سه عقلانیت بُعد هم بشوند، باید در مرتبه قبل روش علوم در این سه حوزه به صورت یک منظومه به هم پیوسته دیده شود. و الا اگر روش استنباط راه خودش را برود و روش معادله راه خودش را، اینها علوم موازی می‎شوند. بُعدِ هم نخواهند شد. می‎شوند همین که الان هست. اگر این روش‎ها بخواهند هماهنگ شوند، باید فلسفه تفکر در این سه حوزه با هم منسجم شود. باید فلسفه تفکرها با روش تفکر استنباطی، روش تفکر علمی و روش تفکر برنامه‎ریزی هماهنگ شود. برای اینکه این اتفاق بیافتد، شما نیاز به یک فلسفه تفکر عام دارید. فلسفه تفکر عام یا روش تفکر عام، روش عام عقلانیت اجتماعی، روش عام معرفت و فهم. بنابراین یک فلسفه تفکر عام بر فلسفه‎های تفکر مضاف به حوزه استنباط، معادله و مدل حاکم می‎شود. از دل این فلسفه‎ها روش استنباط، معادله، مدل و روش‎های هماهنگ بیرون می‎آید. این روش‎ها امکان تعامل بین عرصه‎های علمی را برقرار می‎کند. و الا اگر روش استنباط شما روش دینی و مبتنی بر اعتقاد به غیب و عصمت و... است، روش علومتان مبتنی بر فلسفه پوزیتیویستی است که انکار غیب می‎کند و معتقد است علم همانی است که حیطه آزمایشگاه قابل مشاهده است و...، حتماً علم پوزیتیویستی شما پیش‎فرض‎های دینی را قبول نخواهد کرد. نمی‎توانید اینها را بُعد هم قرار دهید. وقتی شما می‎توانید پژوهش در حوزه برنامه‎ریزی، معادله و حوزه استنباط را به ابعاد هم تبدیل کنید که یک نظام پژوهشی هماهنگ بشود و اینها دائماً همدیگر را اصلاح کنند. بر هم قید بزنند. بشوند ابعاد یک پژوهش. ابعاد یک عقلانیت  که فلسفه عقلانیت و تفکر اینها و روش تفکرشان هماهنگ شده باشد.
 
لذا ما در فرآیند دستیابی به علم دینی نیاز به چنین نرم‎افزاری داریم. آن نرم‎افزار فلسفه تفکر و عقلانیت عام و بعد فلسفه عقلانیت مضاف به حوزه استنباط و معادله و مدل را به دست می‎دهد و بعد از دل اینها روش‎های این سه حوزه به صورت روش‎های هماهنگ و منسجم به دست می‎آید. آن وقت اینها بُعد هم قرار خواهند گرفت. 
 
آن‎گاه شما می‎توانید تفقه دینی را به مقیاس سرپرستی جامعه تکامل ببخشید و وقتی ارتقا بخشیدید، بُعد معادلات و برنامه‎ریزی قرار دهید. آن‎وقت می‎شود برنامه‎ریزی را بُعد فقه قرار داد که در یک تعامل دائمی باشند. به تعبیری در هم ذوب شوند. اصلاً معنی وحدت حوزه و دانشگاه همین است. یعنی وحدت در کار و عمل است. اگر پژوهش آنها، آموزش آنها، پژوهش و آموزش هماهنگی نبود، دیگر هماهنگی بی‎معناست.
 
*جمع سه رویکرد پیشین در رویکرد فرهنگستان
در این شیوه هم تهذیب وجود دارد. قاعدتاً هم گزاره‎ها و هم مبانی اصلاح می‎شوند. در این رویکرد آن نگرشی که در واقع نوعی جامعه‎شناسی معرفت است که می‎گوید باید بسترهای اجتماعی اصلاح شوند تا دانش اصلاح شود، آن هم هست. با آن منافاتی نمی‎بینیم. بلکه معتقدیم اصلاً بستر شکل‎گیری علم دینی، بستر انقلاب اسلامی است که مدعی اداره‎ی دینی جامعه است. نه مدعی دینداری خصوصی و یک دینداری معنویت حداقلی.
 
بنابراین به نظر ما می‎آید این رویکرد، رویکرد جامعی است که تألیف بین رویکردها نکرده. بعضی تألیف می‎کنند یعنی یک مقدار از این مبنا می‎گیرند یک مقدار از آن و بعد در کنار هم می‎گذارند. اگر مبانی متناقض است، از تألیف مبانی مختلف یک دستگاه جدید تولید نمی‎شود. باید مبانی شما یک مبانی جامعی باشد که همه مبانی در آن منحل شوند. ما معتقدیم مکتب فرهنگستان، مکتبی است که در آن رویکرد تهذیبی، رویکرد مبناگرا چه مبنا را اصلاح مبانی عرفانی قرار دهد چه مبانی فلسفی چه مبانی کلامی چه معتقد به فلسفه مضاف باشد چه معتقد به اعم از فلسفه و کلام مضاف باشد، چه روشش برای تولید فلسفه و مبانی مضاف به علم، روش فلسفی باشد چه اعم از روش فلسفی حکمی و روش اجتهادی باشد، همه اینها منحل می‎شوند.
 
ما هم معتقدیم اولاً باید یک مکتب مضاف به علوم استنباط شود. و این مکتب اعم از مکتب توصیفی، ارزشی و تکلیفی است. احکام توصیفی، ارزشی، تکلیفی ناظر به علم باید استنباط شوند. و این می‎طلبد که ظرفیت استنباط حوزه ارتقا پیدا کند. ما معتقدیم مقیاس استنباط فعلی حوزه پاسخگوی این مسئله نیست. در عین اتقان و حجیتی که دارد، در این مقیاس کار نمی‎شود. ثانیاً این مبانی در حوزه علم و برنامه‎ریزی فرآوری شوند. این وقتی است که به صورت یک عقلانیت به هم پیوسته و ابعاد یک عقلانیت دیده شوند. این وقتی است که روش تفکر در این سه حوزه و فلسفه تفکر در این سه حوزه با هم هماهنگ شود و الا اگر مبانی تفکر در این سه حوزه به مبنا بازگشت نکند، محصول آنها را نمی‎شود هماهنگ کرد. خطوط موازی می‎شود. همین اتفاقی که الان دارد اتفاق می‎افتد، می‎افتد. خروجی آنها را بعد می‎خواهید با هم هماهنگ کنید که قابل هماهنگی نیست. الان شما می‎خواهید برنامه‎ریزی مستند به مدل‎ها و دانش‎های سکولار را از طریق فقه ممیّزی کنید. این شدنی نیست. به همان چالش بین شورای نگهبان و مجلس ختم می‎شود. هر کجا این کار را بکنید، این چالش پیش می‎آید. در مجمع تشخیص مصلحت هم اگر بخواهید سخت بگیرید، باز این چالش آنجا هم می‎آید. یعنی چالش، چالش منطقی است. هر کجا بروید، هست. باید حل منطقی بشود. حل منطقی وقتی است که این سه حوزه به لحاظ روش و فلسفه روش یعنی فلسفه تفکر هماهنگ شوند و این هماهنگی وقتی است که یک فلسفه تفکر عام حاکم باشد. 
 
*شبکه اجتماعی
این دستگاهی که ما عرض کردیم، این رویکرد برای اینکه محقق شود، علاوه بر این نرم‎افزار نیاز به ابزار دیگری هم دارد. نیاز به شبکه اجتماعی هم دارد. باید مجموعه پژوهش‎ها و آموزش‎ها تبدیل به شبکه‎ی به هم پیوسته شوند. اگر پژوهش‎هایی که در جامعه اتفاق می‎افتد، از طریق یک نرم‎افزار شبکه به هم متقوّم شوند، امکان تحقق چنین امری در مقیاس اجتماعی فراهم می‎شود. چون جامعه می‎خواهد عقلانیت استنباطی و معادله و اجرایی خودش را با هم هماهنگ کند، باید یک شبکه پژوهش اجتماعی ایجاد شود که نرم‎افزار این شبکه امکان چنین داد و ستدی را فراهم کند. غیر از نیاز به روش تحقیق هماهنگ در این حوزه‎ها، غیر از نیاز به فلسفه تفکر هماهنگ در این حوزه‎ها نیاز به یک ابزار بزرگ اجتماعی دارید که در مجموعه، گمانه‎زنی‎ها و گزینش و پردازش‎های اجتماعی را که در حوزه استنباط، معادله و مدل اتفاق می‎افتد، در جامعه هماهنگ می‎کند. شبکه، ابزار هماهنگ‎سازی عقلانیت اجتماعی مبتنی بر نرم‎افزاری است که عرض کردیم آن نرم‎افزار ابزار هماهنگ فکر کردن جامعه است. تفکر استنباطی، معادله و مدل را هماهنگ می‎کند. همه کسانی که دارند تفکر می‎کنند، بر اساس آن نرم‎افزار هماهنگ تفکر می‎کنند. این هماهنگی اگر بخواهد اتفاق بیافتد، نیاز به یک شبکه اجتماعی دارد. بنابراین نرم‎افزار این شبکه هم باید تولید شود. بعد از تولید نرم‎افزارش، خود شبکه هم باید ایجاد شود. پس رسیدن به علم دینی یک چنین فرآیند طولانی را می‎طلبد. 
 
*فلسفه شدن اسلامی
ما آن فلسفه تفکری که امکان تحقق جامعه دینی، امکان کنترل عینیت بر اساس دین و امکان جریان تعبد به دین را در کل عقلانیت اجتماعی فراهم می‎کند یعنی تمامیت عقلانیت اجتماعی را دینی می‎کند، متعبد به دین می‎کند، اسم این فلسفه تفکر را فلسفه شدن می‎گذاریم. فلسفه‎ای است که امکان شکل‎گیری یک عقلانیت بزرگ اجتماعی مبتنی بر تعبد به وحی را فراهم می‎کند. اعم از عقلانیت استنباطی، عقلانیت علمی و عقلانیت برنامه‎ریزی. این سه عقلانیت همه مبتنی بر تعبد به وحی شکل می‎گیرند و تعبد به وحی در کل عقلانیت اجتماعی ما جاری می‎شود. این عقلانیت متقوّم وقتی برنامه‎ریزی کرد، برنامه‎ریزی دینی می‎شود. امکان کنترل دینی جامعه یعنی هدایت و مدیریت تغییرات، کنترل تغییرات اجتماعی و برنامه‎ریزی برای اصلاح اجتماعی مبتنی بر دین وقتی است که شما یک فلسفه تفکری داشته باشید که در آن منطقاً امکان تقیّد کل عقلانیت اجتماعی به دین فراهم باشد. اگر شما در فلسفه تفکرتان بتوانید منطقاً ارتباط عقلانیت اجتماعی در همه عرصه‎ها را با تعبد دینی فراهم کنید، امکان اداره دینی جامعه فراهم می‎شود. به آن ابزار بزرگ ما فلسفه شدن اسلامی می‎گوییم. 
 
اگر شما پاره‎ای از عقلانیت‎ها را بیرون بردید و گفتید اینها دینی و غیردینی ندارند، امکان جریان دین در همه عرصه‎های تصمیم‎گیری فراهم نمی‎شود. دین اگر بخواهد در همه عرصه‎های تصمیم‎گیری حضور پیدا کند، باید تمامیت عقلانیت اجتماعی، امکان تعبد به دین و خضوع در مقابل ساحت دین برایش فراهم شود. آن فلسفه تفکری که همه عرصه‎های عقلانیت را به خضوع در آستانه دین دعوت می‎کند، آن فلسفه تفکر پایگاه تولید عقلانیت دینی اعم از عقلانیت استنباطی و معادله و مدل است. اگر این اتفاق افتاد ما دیگر همه علوم را دینی می‎دانیم. نمی‎گوییم فقط عرصه استنباط که عبارت است از حکمت و عرفان و اخلاق و فقه فقط دینی است. همه علوم به این معنا می‎شوند دینی. 
 
*معنای دینی شدن علوم نقلی شدنِ آنها نیست
در عین اینکه معنای دینی شدنشان نقلی شدنشان هم نیست. نمی‎گوییم همه علوم می‎شوند نقلی و همه عقلانیت، عقلانیت نقلی است. این‎طور نیست. در عین حال تمامیت عقلانیت، دینی است. اگر تمامیت عقلانیت جامعه دینی نشود، اداره دینی جامعه ممکن نیست. 
 
*تمامیت عقلانیت جامعه دینی نشود، در عرض دین، طبقه مرجع خواهید داشت
اگر تمامیت عقلانیت جامعه دینی نشود، حتماً شما در عرض دین، طبقه مرجع خواهید داشت. انبیاء تنها طبقه مرجع نیستند. آن‎وقت در نسبت بین مرجعیت آنها دعوا می‎شود که کجا جای دین است، کجا جای دانشمندان است و کجا جای حکما و فلاسفه است. در حالی که اگر شما کل عقلانیت اجتماعی را تحت سرپرستی دین بردید، هم دین در همه عرصه‎ها حضور دارد، هم عقلانیت نظری کار می‎کند، هم عقلانیت تجربی کار می‎کند، هم برنامه‎ریزی کار می‎کند. همه این عقلانیت‎ها کار می‎کنند ولی تحت سرپرستی دین. 
 
ما معتقدیم دینی شدن جامعه منوط به این است که دین بر تمامیت عقلانیت جامعه حاکم شود. حکومت به معنی مدیریت و سرپرستی است. این وقتی است که فلسفه عقلانیت تفکر شما بتواند همه عرصه‎های تفکر را خاضع در مقابل دین کند. یعنی حتی تفکر ریاضی شما در مقابل دین خضوع کند و الا ریاضی‎دان‎ها دانششان منطقاً از حوزه دین بیرون می‎رود. اگر هم مثل استاد بزرگوار آیت‎الله جوادی آملی اسمش را دینی بگذارید، چیزی حل نمی‎شود. اسمش را دینی گذاشته‎اید. می‎گویید در کشف آیات تکوینی است، پس دین است. ولی تحت سیطره دین و مدیریت انبیا قرار نمی‎گیرد. دستگاه موازی با انبیا است. به هر اندازه که شما استقلال درست کنید، دایره نفوذ انبیا و دین را محدود کرده‎اید.
 
*حکمت و حکومت هم از معرفت‎شناسی آغاز می‎کند
شما کتاب حکمت و حکومت آقای حائری را ببینید. چگونه حکومت دینی را نفی می‎کند. می‎گوید به جای ولایت فقیه باید وکالت حکیم را قائل شد. نه ولایت است نه از آنِ فقیه. از کجا شروع می‎کند؟ از معرفت‎شناسی. آغاز کتابِ ایشان از معرفت‎شناسی است. یک آیه قرآن در اول کتاب آورده که این است:«إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ.» بعد هستی و استی. می‎گویند شما در همه علوم از هستی و استی بحث می‎کنید. فلسفه از هستی و دانش‎ها از استی. فرق فلسفه و دانش‎های نظری با عملی این است که فلسفه و دانش‎های نظری از هستی‎ها و استی‎های غیرمقدور بحث می‎کنند، فلسفه و دانش‎های عملی از هستی‎ها و استی‎های مقدور. بعد هم می‎گویند پایگاه صحت آنها هیچ ربطی به دین ندارد. معیار صحتش به ضرورت‎های منطقی و ریاضی و تجربی برمی‎گردد. پس صحت علوم عملی و نظری ربطی به دین ندارد. از همین جا بنای اصلی نفی حکومت دینی را می‎گذارند. می‎گویند اگر جامعه، علمی اداره می‎شود، این ربطی به دین ندارد. پس کسی منطقاً باید حاکم باشد که این علوم را بلد است نه فقیه. 
 
همین که شما یک دستگاه موازی مقابل انبیا درست می‎کنید، باید به آنها سهم بدهید. دخالت دین را حتماً به اینها قید می‎زنید. اگر معیار صحت علم موازی با دین بود، ربطی به دین نداشت، منطق فهمش هم هیچ ربطی به دین نداشت، طبیعتاً این می‎شود دستگاه موازی. عالمان می‎شوند طبقه مرجع موازی با دین. دین حق ندارد آنها را ممیزی کند. به نظر من این حرف ایشان حرف کاملاً درستی است؛ مبتنی بر مبانی معرفت‎شناختی حوزه هم هست. مبانی دیگری هم برای نفی حکومت دینی می‎گذارند. بنیان جامعه‎شناختی می‎گذارند، تحلیل جامعه‎شناختی می‎کنند از شکل‎گیری جامعه و تکامل جامعه بشر، بنیان فلسفه حقوقی می‎گذارند و... که من خواستم معرفت‎شناسی‎اش را بگویم. در معرفت‎شناسی شما اگر حوزه معرفتی موازی با وحی تعریف کردید که معیار صحت و منطق تکثیرش هیچج ارتباطی به وحی ندارد، بعد نمی‎توانید خروجی‎اش را مقید به وحی کنید. علم است، معیار صحتش هم با خودش است، چه کار دارد دین در آن دخالت کند. با ایشان می‎گوید حکمت عمل و نظر  هم هیچ فرقی با هم نمی‎کند. هیچ کدام معیار صحتشان به دین برنمی‎گردد. پس دانش‎های عملی هم جدای از دین قابل تولیدند. بر اساس آنها جامعه اداره می‎شود. دین چه کاره است؟
 
*جمع‎بندی
حالا اینهایی که من تا اینجا تقدیم کردم اجمالی از ضرورت بحث بود و یک اجمالی از جریان‎شناسی. ما با منکرین علم دینی فعلاً بحثی نداریم. آنهایی که منکر علم دینی هستند، معمولاً منکر حکومت دینی هم هستند. اما کسانی که معتقد به حکومت دینی هستند، الان فی‎الجمله قائل به علم دینی هم هستند. در اثر یک تجربه و رفت و برگشت 37، 38 ساله رسیده‎اند به این ضرورت که حکومت دینی نیاز به علم دینی دارد و فی‎الجمله‎اش قابل قبول است. رویکردهایی که در بین این جمعیت است، سه رویکرد تهذیبی، مبناگرا و پارادایم‎گراست که مقصودم از پارادایم اعم از پارادایم‎های عملی و نظری است. یعنی رویکردی که می‎گوید مجموع بسترها باید فراهم شود تا علم دینی تولید شود. رویکرد جامعی که ما عرض کردیم، همه رویکردها را تحت پوشش خودش قرار می‎دهد و در این رویکرد دین حاکم بر کل عقلانیت اجتماعی و عقلانیت اجتماعی مبنای برنامه‎ریزی و زندگی اجتماعی و تصمیم‎سازی و تصمیم‎گیری اجتماعی می‎شود. دین در همه عرصه‎ها حاکم است. حاکمیت دین در همه‎ی عرصه‎های عقلانیت وقتی است که فلسفه تفکر و فلسفه فرهنگ شما اجازه چنین امری را بدهد.  
 
ما معتقدیم یک فلسفه تفکری در فرهنگستان تولید شده که امکان حاکمیت منطقی دین نه حاکمیت سیاسی را به دست می‎دهد. چون حاکمیت بر عرصه عقلانیت باید حاکمیت منطقی باشد. این فلسفه تفکر امکان منطقی حاکمیت دین بر عرصه عقلانیت را فراهم می‎کند. به عبارت دیگر حاکمیت دین و تعبد به وحی بر عقلانیت اجتماعی را اعم از عقلانیت استنباطی، عقلانیت معادله و کاربردی و عقلانیت برنامه‎ریزی تئوریزه می‎کند. این فلسفه شدن فرهنگستان است. کارش تئوریزه کردن حاکمیت دین بر تمامیت عقلانیت اجتماعی است. 
 
اما این تفکر یک مبانی‎ای دارد که حالا در یک جلسه دیگری اجازه بدهید بحث کنیم. مبانی هستی‎شناسانه دارد، مبانی معرفت‎شناسانه دارد، مبانی دین‎شناسانه هم دارد. این سه مبنا را بحث کنیم و بعد ببینیم نقدهایی که به این تفکر شده اعم از حوزه معرفت‎شناسی، دین‎شناسی و هستی‎شناسی نقدهای واردی هستند یا نه. آن نقدها را هم ان‎شاء‎الله مورد بررسی قرار می‎دهیم. این طبیعتاً نیاز به یک جلسه دیگری دارد که بحث مبانی و پاسخگویی به نقدهایی که در نسبت به مبانی ما در حوزه هستی‎شناسی و معرفت‎شناسی و دین‎شناسی وارد شده را مورد دقت قرار دهیم. 
 
 

افزودن نظر

captcha
ارسال
انصراف

پربیننده‌ترین

مطلب دیگری نیست



این سایت با منابع شخصی راه اندازی شده است و حق تکثیر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.